زیباترین روزهای زندگیه من...
مامان جون میخواد حلیم بادمجون درست کنه، به خاله ها زنگ میزنه اومدنی بادمجون بگیرین، تو هم که حواست کامل به همه جا هست، میای می گی: مامان بادمجون مامان جون تموم شده؟
این سوالها همیشه تو ذهنته؛ از کجا خریدی؟ چند خریدی؟ از مغازه دار خریدی؟ آقا فرهاد بازه؟
از کارتون آریو خوشت اومده...
دکتر میشی با یه وسایله ابتکاری میای بهم آمپول میزنی، سرم وصل می کنی، حالم و خوب می کنی، در کل حالمو خوب می کنی...
مامان جون برات یه سجاده ی مخصوص درست کرده، که دو تا جیب کوچولو داره یکیش توش مهر، تو یکی دیگش تسبیح، هر کسی میره نماز بخونه طلبش می کنی کنارش می ایستی...
هیچ کدوم از اسباب بازیهاتو یادت نمیره، هیچ کدوم از کتابهات، هیچ کدوم از سی دی هات...
یه چیزی گم شده می گی مامان ناپدید شده...
ایستادی جلوی شیرینی های کوچولو و رنگیه شب یلدا داری می گی فکر می کنم چه رنگیشو بخورم...
لیمو عمانی آوردم واسه قیمه دارم آمادش می کنم، می گی مامان چیه؟ می گم لیمو عمانی، می گی مامان من فکر کردم که گردو...
مشارکت در شکستن گردو، و امثالهم و خیلی دوست داری... آبمیوه گرفتن هم دوست داری...
سوار تاکسی می شیم، اونقدر اجتماعی هستی، خودت می گی میریم مثلا فلان جا، با راننده کلی صحبت می کنی و خوش و بش، راننده می پرسه دختری یا پسر؟ با حالت حق به جانبی می گی من دختر نیستم...
خانومه توی ماشین پیشنهاد داد مجریه برنامه کودک بشی اینقدر حرف داری واسه گفتن...
آب نبات چوبیت بشتر از سه ساعته تو دستته، میخوای چیزی بگیری یا بخوری می گی مامان اینو می گیری دستم بند...
تو روضه کلی سینه زنی کردی...
جدیدا دیروز و فردا رو زیاد تو جمله هات استفاده می کنی...
کلا با تو زیباترین روزهای زندگیمو سپری می کنم عزیزم...

کریسمس مبارک بابانوئل کوچولو...

اینم شمع ابتکاریه پسری...

حین دیدن کارتون یا برنامه ی مورد علاقت معمولا اینجا که محل خودته، خوابت می بره،قربونت برم من...


زیباترین روزهای زندگیه من...
